....
خریدم.با خوشحالی آمدم خانه و شروع کردم به خواندن....حدودا تا فصل هفتم کتاب خوانده بودم که به نظرم آمد کتاب جالبی نیست! نمیدانم چرا با وجود آنکه با شوق و ذوق بسیار آن را خریده بودم،آن موقع دلم نمی خواست حتی به کسی بگویم که این کتاب را خریده ام!
تا دو روز به کتاب نگاه هم نکردم.بعد با خودم گفتم که بالاخره هر کتابی(چه خوب و یا چه بد)ارزش یکبار خواندن را دارد.مخصوصا این کتاب که پرفروش ترین کتاب سال سوءد است و رتبه اول نیویورک تایمز.حتی آن روز به جلدش که دقت کردم دیدم نوشته است:هرکس از این رمان خوشش نیاید،بهتر است هیچ کتابی نخواند.(روزنامه اشپیگل)
تمام این موارد،باعث شد تا خواندن کتاب را از سر بگیرم.از همان فصل هفتم شروع کردم به خواندن ادامه کتاب.همان گونه که هر فصل را تمام می کردم،وابستگی ام به اوه بیشتر می شد.در اوایل کتاب،اوه را مردی سخت گیر و تا حدی خسیس می پنداشتم ولی به مرور دیدم که شاید اوه از نظر دیگران ایگونه باشد،ولی در باطن مردی بسیار خوش قلب و مهربان است که دوست دارد همه قانون را رعایت کنند و به تابلوی ورود وسایل نقلیه ممنوع ،احترام بگذارند.
بعد از آنکه در یکی از فصل های کتاب متوجه شدم سونیا(همسر اوه) فوت کرده است،به عمق ناراحتی اوه پی بردم.بعد از آن،اوه مدام سعی می کرد تا به گونه ای خودکشی کند تا به نزد سونیا برود.چرا که از زندگی بدون سونیا بی زار است و نمی تواند آدم های دور و اطرافش را تحمل کند.و در هر بار،عاملی باعث می شود که اوه دست از انجام کارش بردارد.
در فصل سی و نهم کتاب،اوه به دلیل ناراحتی قلبی که از قبل داشت فوت کرد.دکتر گفت که قلب اوه بیش از اندازه بزرگ شده است و پروانه(همسر یکی از همسایه های اوه)زد زیر خنده.باورش نمی شد!صدای خنده اش در بیمارستان پیچیده بود.همه با تعجب به او می نگریستند.و پروانه بیشتر از دیگران می دانست که اوه تا چه اندازه مهربان است.
....
و کتاب مردی به نام اوه به پایان رسید.حالا بیش از پیش اوه را دوست می دارم.....
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبرینژاد