زمانی که مسابقه ای را که برای روز نوجوان گذاشته بودی را دیدم،با خودم گفتم که چه مسابقه ی جالبی دوچرخه گذاشته است.حتما خودش می داند که در این روزگار،ما چاره ای جز پر اهمیت کردن چیزهایی که اغلب بزرگ تر ها کم اهمیت می دانند نداریم!
مثلا همین مسابقه هایی که می گذاری مرا وادار می کنند درباره موضوع مسابقه بیشتر فکر کنم و برای نوشتن از اطرافم هم کمک بگیرم.
هیجان انگیز ترین لحظه ای که من تا به حال تجربه کرده ام،همان زمانی است که صدای موتور را که وارد کوچه می شود را می شنوم و زنگ خانه مان را پستچی به صدا در می آورد.آن وقت است که جیغی کوتاه(به سفارش مادر برای اذیت نشدن همسایه ها)می زنم،چادر گل گلی مادر را بر می دارم و پله ها را سریع پایین می روم تا به آقای پستچی و بسته ی گرانبهایم برسم.دوچرخه جانم،گاهی فکر می کنم که چقدر خوب می شد که پستچی ها،از گیرنده ی بسته ای که می فرستی امضا نمی گرفتند! اگر اینگونه می بود،سریع تر می توانستیم بسته را باز کنیم و انقدر مجبور نبودیم که جلوی آقای پستچی،احساساتمان را خفه کنیم! بعد هم که سریع به خانه می آیم و با قیچی آرام در بسته را باز می کنم تا پاکت آن پاره نشود و با خنده هدیه ای را که برایم فرستاده ای باز می کنم و می بینم.اگر تو نبودی،بخش مهمی از هیجان در زندگی من حذف می شد.
می خواهم چیز دیگری را برایت بگویم که با دیدن و خریدنش،احساس خوشبختی عجیبی در من به وجود می آید.و آن چیزی نسیت به جز کتاب! یار شفیق و دوست داشتنی من.زمانی که به خیابان انقلاب تهران می ایم،هیچ چیز جلودار من نیست.دلم می خواهد همه کتاب فروشی ها را(چه کوچک و چه بزرگ،چه در روی زمین و چه در زیرزمین)ببینم و همیشه از دیدن آن همه کتاب به وجد می آیم!
دوست صمیمی ام که از این موضوع اطلاع دارد،همواره در کنار کادویی که برایم می خرد،یک کتاب هم به من هدیه می دهد.
راستی دوچرخه جانم،از چیزی که چند سالی است وارد بازار شده خبر داری؟محصولات پارچی ای با طرح گل گلی را می گویم که دیدنشان به شدت مرا سر ذوق می آورد.حتی لوازم تحریر آن هم وجود دارد و چه چیزی از آن بهتر!من هم مثل سایر نوجوان ها،لحظه ای شاد و گاهی هم ناراحت می شوم.ای کاش هیچ وقت این(لحظه های ساده ی خوشبختی)را از یاد نبرم.
برچسب:
نویسنده: بردیا اکبرینژاد